فراموش کن فراموشی را!
آیا فرقی بین امروز و دیروز و فردا می بینی؟ هرکس جوابی برای این پرسش دارد و بی شک همه روزها هم شبیه هم نیستند اما بعضی رویدادها چنان تو را متوقف می کند که بعد از آن هر روزت همان روز است و دوری از آن روز دیگر به شمارش و گذشت زمان مقدور نیست.
کوچ ناگهانی یاسر انصاری برای من اینگونه است. بعد از آن روز که تا امروز بیش از ۴۰ روز گذشته، هنوز برای من همان روز است. هنوز درگیر آن رویدادم، هنوز نمی توانم قرار داشته باشم. فراموش کردن که امکان ندارد! یاسر خیلی حضور پررنگی داشت خیلی و این خیلی را در بی نهایت ضرب کن! طیف دوستان و همکاران یاسر بسیار گسترده است و در این بین تنها دشمن است که نادر است.
در پستهای قبل نوشتم که یاسر را چون سروی می دانم که با غرور بر کجور ایستاده است اما این هم راضی ام نمی کند هیچ سرودنی ، هیچ نوشتنی نه... حتی سکوت هم آزار دهنده است. پژمان که داغ پدر دیده می گفت که داغ یاسر را بهتر پذیرفته اما برای من دراین ۳۳ سال زندگی این اولین عزیز و نزدیکی است که در جایگاه دوستی هم بوده آن هم چه دوستی... آنقدر گرم و صمیمی که بی حد است وصفش...
آنقدر دلتنگش شده ام که به این دل کوچکم می گویم: فراموش کن فراموشی را و بسوز دراین آتشی که تقدیر به دامن این همه خاطرات خوش و زیبای من و دوستانم زد. این دلتنگی شاید زمانی برطرف شود. شاید بلیط رفتن ما که صادر شد در آن مقصد بی برگشت دیداری تازه کردیم.