روزی کنار هم و روزی...

بعضی عکسهاست که از داشتن آن بی خبری مثل عکس زیر که پژمان عزیز برای من فرستاد و عجیب مرا تکان داد. تاریخ این عکس به شش ماه پیش هم نمی رسد! و این روزگار نامرد این تقدیر بی مروت به همین راحتی یاسر عزیزمان را از ما گرفت. چه آرام و متین در جمع دوستان در فرحزاد نشسته بودی  و به گفته های بچه ها گوش می دادی، یادته چقدر نق می زدم که یاسر یه وقت بد نگذره محل قرارو نزدیک دفترت انتخاب می کنی و تو هم با همان صدای دوست داشتنی و قاطع می گفتی بابا شماها که شرق تهران می شینید یه جا پیدا کنید ماه دیگه بیایم اونجا... و همین موقع بود فکر کنم حوالی همین عکس که ممد مثل همیشه ماروخندوند...

http://up.vatandownload.com/images/zl29aowpxy3lv439c67q.jpg


با ما بودی

           بی مارفتی

                         تنها ماندم

                                          تنها رفتی

چو بوی گل به کجا رفتی؟

حقیقتی بدون تعارف

اول کلام به نام خدایی که زنده می کند، می میراند و دوباره حیات می بخشد و هیچ کار او بدون حکمت و مصلحت نیست و اوست دانای حی مطلق. دوم اینکه در گاه نوشته های گذشته ام دراین تارنگار در غم از دست دادن دوست خوبی بودم که امروز به نام نامی پروردگارم شروع می کنم دوباره زیستن را و سعی می کنم که شاد زیستن را. چراکه یاسر ما شاد زیست و برای زندگی و حیات طبیعت ایران، بسیار کوشید و شایسته نیست برای کسی سوگوار بود که او برای شاد زیستن تک تک موجودات دلشاد بود. من یقین دارم که امروز او شادتر از دیروزی است که در جمع مابود چراکه قید و بندی ندارد که لحظه ای این شادی جاودان را در کامش تلخ کند.

امروز اولین روز کاری بعد از پایان ماه عزیز رمضان است و عجبا که دراین ماه همه حرمت نگه داشتند و تا آنجا که من دیدم خلاف رضای حضرت باری تعالی مرتکب نشدند اما نمی دانم چه می شود که باز جناب فراموشی و حضرت تکرار سرو کله شان پیدا می شود و دوباره زیر سایه ولی نعمت و ارباب مهربان مان آنچه نباید می کنیم و خلاصه بازار جناب ابلیس و دوستانش گرم گرم می شود.

از خدای مهربان برای خود و دوستانم تقاضا می کنم مارا به نیکی ها مشغول دارد از او می خواهم مارایاری کند تا با چشمانمان خوبی ها را ببینیم و با دستهایمان رویش را وسعتی دوباره دهیم . خود و دیگران را تنها به خوبی ها و آنچه پسند اوست دعوت کنیم. کلامش را که ودیعه ایست در جمع ما فراموش نکنیم و در آن نیک بیاندیشیم. از آنچه برای ما روزی قرار داده سهمی است برای آنها که روزگارشان از ما بسیار تنگتر است، آن سهم را هرچند کوچک، بی منت به صاحبش برسانیم.

و درآخر از او می خواهم ما را در حفظ محیط زیست و طبیعت پاک وطن یاری دهد طوری که همیشه و همواره زیست مند باشیم به فرزندان مان بیاموزیم که به درخت احترام بگذارند و لذت آبیاری گیاهان و لذت نوازش حیوانات زبان بسته را درک کنند و بدانند هر موجودی حق حیات و خوب زیستن بر این کره خاکی را دارد و اگر به هر طریق و دلیلی این حق را از او سلب کنیم بی شک ظلمی بزرگ را مرتکب شده ایم که خشم خدا را همراه خواهد داشت.

فراموش کن فراموشی را!

آیا فرقی بین امروز و دیروز و فردا می بینی؟ هرکس جوابی برای این پرسش دارد و بی شک همه روزها هم شبیه هم نیستند اما بعضی رویدادها چنان تو را متوقف می کند که بعد از آن هر روزت همان روز است و دوری از آن روز دیگر به شمارش و گذشت زمان مقدور نیست.

کوچ ناگهانی یاسر انصاری برای من اینگونه است. بعد از آن روز که تا امروز بیش از ۴۰ روز گذشته، هنوز برای من همان روز است. هنوز درگیر آن رویدادم، هنوز نمی توانم قرار داشته باشم. فراموش کردن که امکان ندارد! یاسر خیلی حضور پررنگی داشت خیلی و این خیلی را در بی نهایت ضرب کن! طیف دوستان و همکاران یاسر بسیار گسترده است و در این بین تنها دشمن است که نادر است.

در پستهای قبل نوشتم که یاسر را چون سروی می دانم که با غرور بر کجور ایستاده است اما این هم راضی ام نمی کند هیچ سرودنی ، هیچ نوشتنی نه... حتی سکوت هم آزار دهنده است. پژمان که داغ پدر دیده می گفت که داغ یاسر را بهتر پذیرفته اما برای من دراین ۳۳ سال زندگی این اولین عزیز و نزدیکی است که در جایگاه دوستی هم بوده آن هم چه دوستی... آنقدر گرم و صمیمی که بی حد است وصفش...

آنقدر دلتنگش شده ام که به این دل کوچکم می گویم: فراموش کن فراموشی را و بسوز دراین آتشی که تقدیر به دامن این همه خاطرات خوش و زیبای من و دوستانم زد. این دلتنگی شاید زمانی برطرف شود. شاید بلیط رفتن ما که صادر شد در آن مقصد بی برگشت دیداری تازه کردیم.