ریز گردهای عربی و یک سهل انگاری بزرگ!

زمانی که مسئولین عربستانی در ورود و خروج زائران ایرانی خانه خدا بیش از حد سخت گیری کردند و کار را به توهین و بی احترامی رساندند خبرهایی از تصمیم برخی علما در خصوص تحریم حج عمره شنیده می شد که بسیار امید بخش بود که متاسفانه انجام نشد که اگر چنین اقدامی انجام می شد خسارت جبران ناپذیری به عربستان وارد می شد.

اما مسئله ریزگردها که سوغات کشور دوست و همسایه! عراق است سرنوشتی مشابه سرنوشت فوق را دنبال می کند! کشور عراق هم بعلت زائرپذیر بودن و همچنین عشق و علاقه وافر ایرانی ها به زیارت کربلا ، سامرا و نجف، بهره های فراوانی از ایرانی ها می برد اما در مورد جلوگیری از انتشار ریز گردها کوچکترین اهمیتی به ایران و ایرانی نمی دهد! ای کاش مسئولین و بخصوص علما برای تذکر و تنبیه ایشان مدتی زیارت کربلا و نجف را نه تحریم که به تعویق بیاندازند تا زمانی که عراق به مسئولیتش در خصوص ریزگردها عمل کند.

مردم مظلوم ساکن در استانهای غرب و جنوب غرب کشور که مدتهاست با این موضوع دست به گریبان هستند اما باید ببینیم حالا که این فاجعه به تهران رسیده و با هوای آلوده تهران ترکیب وحشتناکی تشکیل داده آیا بازهم مسئولین دست روی دست خواهند گذاشت؟ آیا واقعا باید به چشم ببینیم که عزیزان مان یک به یک دچار بیماری های تنفسی می شوند؟

زاد روز مشکاتیان

کوچه باغ های طرب انگیز نیشابور در پگاه ۲۴ اردی بهشت ۱۳۳۴ نوید طلوع مردی را می داد که همیشه مژده بهار بود و آوای مهربانی و آئین انسانیت را در وطن من به یادگار گذاشت.

زاد روز تولد سرو آزاد ایران استاد پرویز مشکاتیان گرامی باد. مهدی وحیدی -گرگان

 

تهران ما خوش بهاری دارد

داشتم با خودم فکر می کردم اگر تهران پایتخت نمی شد یا در سالیان گذشته از حجوم بی حد و حساب جمعیت جلوگیری می شد چقدر زیباتر از این چیزی بود که الان شاهد آن هستیم! تهران امروز از اتصال و اتحاد چندین ده و روستا و محله قدیمی شکل گرفته که با حضور عصاره ای از تمام اقوام ایران ، ویژگی یک کشور کوچک را بیشتر دارد تا یک شهر. . همین دلیلی است برای دل کندن و دل نبستن به آن، بسیاری را این روزها دیده ام که از این کلان شهر خسته شده اند اما به دلیل وابستگی های شغلی،تحصیلی و خانوادگی مجبور به ماندن هستند.

البته عده ای هم بر این عقیده نیستند و همچنان عاشق تهران هستند. می گویند در تهران زندگی در جریان است و همه در جوش و خروش هستند، همه جور امکاناتی هست و خلاصه بهترین جای ایران تهران است! البته نظر هر کسی محترم است اما من اگر ۱۰۰ سال دیگر هم مجبور به ماندن در تهران باشم بازهم اینجا را جای ماندن نمی دانم! دوستی می گفت در شهرستان که برای زندگی بمانی حوصله ات سر می رود، چون آنجا جمعیت کم است چون آجا ترافیک سنگین نیست!! ... به نظر شما عجیب نیست که ما به این نتیجه برسیم؟ توگویی خوی و خصلت آدمی دراین چاله میدان تغییر کرده است! باید آدم های بسیار ببیند و خودروهای فراوان تو خسته شود و بگوید به این میگن زندگی آیا شما هم اینطور فکر می کنید؟

از این حرفها که بگذریم از پائیز سال گذشته تا همین امروز که می نویسم به لطف خدا بارش های خوبی در تهران داشتیم که حداقل چند روزی هوای شهر را قابل تحمل کرد و این روزها تهران ما خوش هوایی دارد فعلا که نمی توانیم از اینجا کوچ کنیم و قصد ماندن داریم امید که برای هوای پاک این شهر کشور، بیشتر تلاش کنیم.

امروز 16 اردیبهشت

امروز ۱۶ اردیبهشت فردای ۱۵ اردیبهشت و دیروز ۱۷ اردیبهشت سال ۱۳۹۱ خورشیدی است که طبق محاسبات منجمین، تکرار نخواهد شد! و روزی منحصر به فرد و استتثنایی است. شما می توانید در این روز دریچه ای جدید در زندگی خود بگشائید و مسیری نو را پیمودن آغاز کنید...

نوشته فوق هرچند کلیشه ای و تکراری است و بارها هر روز صبح از رادیو می شنویم اما برای من حداقل یک نیاز و حتی ضرورت است و دوست دارم روزهایم شبیه هم نباشند اما خوب چه کنم که برخی امور زندگی از جنس تکرار هستند. نمایشگاه کتاب تهران که این روزها برقرار است بسیار شلوغ و پر تردد است. از همه غرفه ها شلوغ تر هم انتشارات دانشگاهی! من ، شما و همه ما برای چه درس می خوانیم؟ آیا برای شناخت بهتر خود و زندگی مان مطالعه می کنیم یا تنها برای اخذ مدرک و افزودن به حجم اطلاعات مان می کوشیم؟ همه چیز را همه گان دانند این درست است اما به راستی کدام مسیر و کدام سمت و سوی فکری ما را به کمال انسانی رهنمون خواهد شد کدام نویسنده؟ کدام کتاب؟

نظر شما چیست؟

دراین روزمرگی..

داشتم به تیتری که نوشتم دقت می کردم ، اشتباه نوشتم اما نه! انگار درست نوشتم روز مره گی منظورم نبود همان روز مرگی درست است. وقتی که همه چیز را به اندازه آنچه هستی و آنجا که هستی می دانی و عمل نمی کنی میشود روزمرگی و هر روزت مثل همان دیروز تکراری است. دوست داشتنی هایی هستند که همه مارا به شوق می آورند که بکوشیم و بجنگیم و زندگی کنیم. حالا این دوست داشتنی چه باشد مهم نیست، و البته که باشد هم مهم نیست! جان؟ بله ظاهرا بنده در حال نظریه پردازی هستم... راستش دنبال راه چاره ای هستم تا از این حال فرار کنم.

ایمیلی خواندم از شخصیت پردازی اصغر فرهادی در جدایی نادر از سیمین ، که شخصیت ها را به نامهای جامعه، مذهب، سنت، روحانیت،آینده و زمان حال نام گذاری کرده بود، نمی دانم نظر خود کارگردان هم همین است یا نه، اما خوب به نظر نزدیک این نظر می آید. زندگی امروز ما هم همینطور است برای هرکدام اما زاویه دید و نگاه متفاوت است. زمان حال ما فراموش شده است! من و شما هزاران خاطره و حس خوب از گذشته داریم که با دیدن یک عکس یا یک کارتون یا هرچیزی که متعلق به آن زمان به شد هیجان زده می شویم. اما زمان حال ما یعنی فرزندان کوچک ما فقط نظاره گر هستند. فرزندان ما در خانه ها و آپارتمانهای ما حبس شده اند! آزاد نیستند و رهایی زمان مارا نداشتند چرا چون دیدها تغییر کرده، پدر و مادر آن زمان ما با خیال آسوده ما را در حیاط منزل یا کوچه برای بازی و تفریح آزاد می گذاشتند.

از آن طرف آینده ما یعنی نوجوانان میان درگیری جامعه و مدرنیته مانده اند که کدام را برگزینند! با جامعه همراه باشند یا در مسیر مدرنیته ای  قرار بگیرند که آنها را به مهاجرت تشویق می کند؟ از آن طرف سنت های ما با آن آلزایمری که دارد اما همچنان عزیز است و پر درد و نیازمند نگهداری. مذهب ما که دوستش می داریم می آید از روی ناچاری  از سنت نگهداری کند اما نمی تواند و در این مسیر آنچه آبستن است را از دست می دهد. البته من از نوشته های آن منتقد الهام گرفتم شاید هم اشتباه باشد اما شرایط خوب زیستن برای نسل من آنچنان که باید فراهم نیست و این خود باعث رکود و ناامیدری است.